اشعارشاملو
سرود آن كه برفت و آنكس كه بجاي ماند
بر موجكوب پست
كه از نمك دريا و سياهي شبانگاهي سرشار بود
باز ايستاديم
تكيده
زبان در كام كشيده،
از خود رميدگاني در خود خزيده
به خود تپيده،
خسته
نفس پس نسشته
به كردار از راه ماندگان.
در ظلمت لبشور ساحل
به هجاي مكرر موج گوش فرا داديم.
و درين دم
سايه طوفان
اندك اندك
آئينه شب را كدر مي كند.
در آوار مغرورانه شب
آوازي بر آمد
كه نه از مرغ بود و
نه از دريا،
و در اين هنگام
زورقي شگفت انگيز
با كناره بي ثبات مه آلود
پهلو گرفت
كه خود از بستر و تابوت
آميزه ئي وهم انگيز بود.
همه جا كميت بود و فرمان بود
كه گفتي
پرواي بي تابي سيماب آساي موج و خيزابش نيست.
نه زورقي بر گستره دريا
كه پنداشتي
كوهي است
استوار
به پهنه دشتي
و در دل شب قيرين
چندان به سراحت آشكار بود
كه فرمان ظلمت را
پنداشتي
در مقام او
اعتبار نيست
و چالاك
بدان گونه مي خزيد
كه تابوتيست
پنداشتيش
بر هزاران دست.
پس
پدرم
زورقبان را آواز داد
و او را
در صدا
نه اميدي بود و
نه پرسشي
پنداشتي
كه فريادش
نه خطابي
كه پاسخي است.
و پاسخ زورقبان را شنيدم
بر زمينه امواج همهمه گر،
صريح و برّنده
به فرماني مي مانست.
آنگاه پاروي بلند را
كه به داسي ماننده تر بود
بر كف زورق نهاد
و بي آن كه به ما درنگرد
با ما چنين گفت:
-تنها يكي.
ان كه خسته تر است.
و صخره هاي ساحل
گرد بر گرد ما
سكوت بود وپذيرش بود.
و بر تاس باژ گونه
از آن پيش تر
كه سايه طوفان
صيقل نيلگونه را كدر كند،
آرامش هشيارگونه چنان بود
كه گفتي
خود از ازل
وسوسه نسيمي هرگز
در فواصل اين آفاق
به پرسه گري
برنخاسته است.
پس پدرم
به جانب زورقبان
فرياد كرد:
-اينك
دوتنيم
ما
هر دو سخت
كوفته
چرا كه سراسر اين ناهمواره را
به پاي
در نوشته ايم
خود در شبي اينگونه
بيگانه با سحر
كه در اين ساحل پرت
همه چيزي
به آفتاب بلند
عصيان كرده است.
باري-
و از پايان اين سفر
ما را
هم از نخست
خبر بود.
و اين با خبري را
معنا
پذيرفتن است،
كه دانسته ايم و
گردن نهاده ايم.
و به سربلندي اگر چند
در نبردي اين گونه موهن ونابشايست
به استقامت
پاي افشرده ايم
چونان باروي بلند دژي در محاصره
كه به پايداري
پاي
مي فشارد،
ديگر اكنون
ما را
تاب تحمل خويشتن نيست.
قلمرو سرافرازي ما
هم در اين ساحل ويران بود،
دريغا
كه توان و زمان ما
در جنگي چنين ذلت خيز
به سر آمد.
و كنون
از آن كه چون روسبيان وازده
با تن خويش
همبستر شويم
نفرت مي كنيم و
دلازردگي مي كشيم.
در اين ويرانه ظلمت
ديگر
تاب باز ماندنمان نيست.
زورقبان ديگرباره گفت:
-تنها يكي.
آن كه خسته تر است.
دستور
چنين است.
وپلاس ژنده ئي را كه بر شانه هاي استخوانيش افتاده بود
بر سر كشيد،
گفتي از مهي بر پهنه درياي گنديده بي تاب آماس مي كرد
آزار
مي برد.
و در اين هنگام نگاه من از تار وپود ظلمت گذشت
و در رخساره او نشست
و ديدم كه چشمخانه هايش از چشم و از نگاه تهي بود
و قطره هاي خون
از حفره هاي تاريك چشمش
بر گونه هاي استخواني وي فرو مي چكيد.
چنگ و منقار
خونين بود.
و گرد بر گرد ما
در موجكوب پست ساحلي
هر خرسنگ
سكوت و پذيرشي بود.
پدرم ديگربار
به سخن درآمد و
اين بار
ديگر چنان كه گفتي او خود مخاطب خويش است-:
((-كاهش
كاهيدن
كاستن
ازدرون كاستن…))
شگفت آمدم كه سپاهيمردي دست به شمشير،
عيار الفاظ را
چگونه
در سنجش قيمت مفهوم هر يك
به محك مي تواند زد!
و او
هم از آن گونه
با خود بود:
((-كاستن از درون كاستن
كاسه
كاسه ئي در خود كردن
چاهي در خود زدن
چاه
و به خويش اندر شدن
به جست وجوي خويش…
آري
هم از اينجاست
فاجعه
كه آغاز مي شود:
به خويش اندر شدن
وسرگرداني
در قلمرو ظلمت.
و نيكبختي-
دردا
دردا
دردا
كه آن نيز
خود
سرگرداني ديگريست
در قلمروي ديگر:
ميان دو قطب حمق
و حماقت.))
پس دشنامي تلخ به زبان آورد وفرياد كرد:
((-گرچه در اين دامچاله تقدير اميد سپيده دمي نيست،
از براي آن كس كه فاتح جنگي ارزان و وهن آميز است
سپيده دمان
خطري است
بس عظيم:
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن،
و غريو خلق
كه((-آنك فاتح
آنك سردار فاتح!))
كه اگر شرمساري از خلق نباشد
باري با شرمساري از خود چه تواند كرد!
لاجرم از آن پيش تر كه شب به سپيدي گرايد
مي بايد
تا ازين لجه خوف و پريشاني
بگذريم.))
آنگاه به زورق در آمد
كه آميزه ئي وهم انگيز
از بستر و تابوت
بود و
پرواي بي تابي شيماب آساي موج و خيزابش نه.
پس پهنه پارو
بر تهيگاه آب
تكيه كرد
و زورق
به چالاكي
بر درياي تيره سريد،
چالاك سبكخيز
از آن گونه
كه تابوتيست
پنداشتيش
بر هزاران دست…
من
تنها وحيرت زده ماندم
بر موجكوب پست
كه گرد بر گرد آن
هر خرسنگ
سكوتي بود و پذيرشي بود.
و در ظلمت دم افزون ساحل مه گير
كه از هجاهاي مكرر امواج انباشته بود
چشم بر زورق رعب انگيز
دوختم
كه اميدي از دست جسته را مي مانست
و به استواري
كوهي را ماننده بود
بر پهنه دشتي.
و پرواي بي تابي سيمابگونه موج و خيزابش نبود.
پدرم
با من
سخني نگفت
حتي
دستي به وداع
بر نياورد
و حتي
به وداع
نگاهي
به جانب من
نكرد.
كوهي بود گوئي
يا صخره ئي پاياب
بر ساحلي بلند.
و از ما دو كس
آن يك كه بر آب بي تاب دريا مي گذشت
نه او
كه من بودم.
و در اين هنگام زورقي لنگر گسيخته را مي مانستم
كه بر سرگرداني جاودانه خويش
آگاه است.
نيز بدين حقيقت خوف انگيز
كه آگاهي
در لغت
به معني گردن نهادن است و
پذيرفتن.
در آوار مغرورانه شب،آوازي بر آمد
كه نه از مرغ بود ونه از دريا.
و بار خستگي تبار خود را همه
من
بر شانه هاي فروافتاده خويش
احساس كردم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
در جدال آئينه و تصوير
1
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست كه پاسخي درخور بشنويد؟
رنج از پيچيدگي مي بريد
از ابهام و
هر آنچه شعر را
از نظرگاه شما
به زعم شما
به معمائي مبدل مي كند.
اما راستي را
از آن پيشتر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
در قلمرو((دريافتن))
كه اينجاي اگر از((عشق))سخني مي رود
عشقي نه از آن گونه است
كه تان به كار آيد،
و گر فرياد فغاني هست
همه فرياد وفغان از نيرنگ است وفاجعه.
خود آيا در پي دريافت چيستيد
شما كه خود
نيرنگيد و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست
كه پاسخي
به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد؟
2
زمين به هيات دستان انسان در آمد
هنگامي كه هر برهوت
بستاني شد و باغي.
و هرزابه ها
هر يك
راهي بركه ئي شد
چرا كه آدمي
طرح انگشتانش را
با طبيعت در ميان نهاده بود.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه فرياد برمي داريد!-
به جز آنكه سركوفتگان بسته دست را،به وقاحت
در سايه ظفرمندان
رجزي بخوانيد،
يا كه در معركه جدال
از بام بلند خانه خويش
سنگپاره ئي بپرانيد
تا بر سر كدامين كس فرود آيد.
كه اگرچه ميدان دار هر ميدانيد،
نه كسي را به صداقت ياريد
نه كسي را به صراحت دشمن مي داريد.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه پرستار انسان بازمي نمائيد!-
كدامين داغ
بر چهره خاك
از دستكار شماست؟
يا كدامين حجره اين مدرسه؟
3
خو كرده ايد و ديگر
راهي به جز اينتان نيست
كه از بد و خوب
همچنان
هر چيز را آئينه ئي كنيد،
تا با ملاك زيبائي صورت و معناتان
گرد بر گرد خويش
هر آنچه را كه نه از شماست
به حساب زشتي ها
خطي به جمعيت خاطر بتوانيد نهاد و به اطمينان
چرا كه خود كرده ايد و ديگر
به جز اينتان راهي نيست
كه وجود خويشتن را نقطه آغاز راه ها و زمان ها بشماريد.
كرده ها را
با كرده هاي خويش بسنجيد و گفته ها را
با گفته هاي خويش …
لاجرم به خود مي پردازيد
آنگاه كه من به خود پردازم
و حماسه ئي از شجاعت خويش آغاز مي كنيد
آنگاه كه من
دست اندر كار شوم حتي
كه ((نقطه پايان)) را
بر اين تكرار ابلهانه بامداد و شام بگذارم
و ديگر
راي تقدير را
به انتظار نمانم.
درديست،
با اين همه درديست
درديست
تصور نقاب اندوهي كه به رخساره مي گذاريد
هنگامي كه به بدرقه لاشه ناتواني مي آئيد
كه روزهايش را همه
با زباله وژنده جلپاره
به زباله داني بوناك زيست
چونان الماس دانه هائي
كه به غارت برده باشند.
4
آنجا كه عشق
غزل نيست
كه حماسه ئي ست،
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
آنجا كه عشق
غزل نه
حماسه است
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
رسوائي
شهامت است و
سكوت وتحمل
ناتواني.
از شهري سخن مي گويم كه در آن،شهر خدائيد!
ديري با من سخن به درشتي گفتيد،
خود آيا به دو حرف تابتان هست؟
تابتان هست؟
----------------------------------------------------------------------------------------------
از مرگ من سخن گفتم
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فراسوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
وبه هر كجا
بر دشت
از گيلان بنان
آتشي عطرافشان برافروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
غبارآلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب و دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بياكند.
پس
من مرگ خويش را رازي كردم و
او را
محرم رازي
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پيچك
كه بهارخواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
آرايه ئي ديگرگونه داشت
از مرگ
من
سخن گفتم.
به هنگام خزان
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت وشنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
و با زنبور زرّيني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه بازگشت او را
انتظاري مي كشد.
و از آن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نوميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فراسوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور وقمري
آسيمه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
من مرگ خويش را
با فصلها درميان نهادم و
با فصلي كه مي گذشت
من مرگ خويش را
با برف ها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست وجوي چينه ئي بود.
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود
نهان كنم.
در جدال آئينه و تصوير 1
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست كه پاسخي درخور بشنويد؟
رنج از پيچيدگي مي بريد
از ابهام و
هر آنچه شعر را
از نظرگاه شما
به زعم شما
به معمائي مبدل مي كند.
اما راستي را
از آن پيشتر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
در قلمرو((دريافتن))
كه اينجاي اگر از((عشق))سخني مي رود
عشقي نه از آن گونه است
كه تان به كار آيد،
و گر فرياد فغاني هست
همه فرياد وفغان از نيرنگ است وفاجعه.
خود آيا در پي دريافت چيستيد
شما كه خود
نيرنگيد و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست
كه پاسخي
به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد؟
2
زمين به هيات دستان انسان در آمد
هنگامي كه هر برهوت
بستاني شد و باغي.
و هرزابه ها
هر يك
راهي بركه ئي شد
چرا كه آدمي
طرح انگشتانش را
با طبيعت در ميان نهاده بود.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه فرياد برمي داريد!-
به جز آنكه سركوفتگان بسته دست را،به وقاحت
در سايه ظفرمندان
رجزي بخوانيد،
يا كه در معركه جدال
از بام بلند خانه خويش
سنگپاره ئي بپرانيد
تا بر سر كدامين كس فرود آيد.
كه اگرچه ميدان دار هر ميدانيد،
نه كسي را به صداقت ياريد
نه كسي را به صراحت دشمن مي داريد.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه پرستار انسان بازمي نمائيد!-
كدامين داغ
بر چهره خاك
از دستكار شماست؟
يا كدامين حجره اين مدرسه؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------
از قفس
در مرز نگاه من
از هر سو
ديوارها
بلند،
ديوارها
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
و سعادتمندي
و حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه
مشبّكند،
و ديوارها و نگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
مرثيه
راه
در سكوت خشم
به جلو خزيد
و در قلب هر رهگذر
غنچه پژمردگي شكفت:
((-برادرهاي يك بطن!
يك آفتاب ديگر را
پيش از طلوع روز بزرگش
خاموش
كرده اند!))
و لالاي مادران
بر گاهواره هاي جنبان افسانه
پرپر شد:
((-ده سال شكفت و
باغش باز
غنچه بود.
پايش را
چون نهالي
در باغ هاي آهن يك كند
كاشتند.
به زندان گلخانه يي
قلب سرخ ستاره ئيش را
محبوس داشتند
مانند دانه يي.
و از غنچه او خورشيدي شكفت
تا
طلوع نكرده
بخسبد
چرا كه ستاره بنفشي طالع مي شد
از خورشيد هزاران هزار غنچه
چنو.
و سرود مادران را شنيد
كه بر گهواره هاي جنبان
دعا مي خوانند
و كودكان را بيدار مي كنند
تا به ستاره ئي كه طالع مي شود
و مزرعه بردگان را روشن مي كند
سلام
بگويند
و دعا و درود را شنيد
از مادران و
از شيرخوارگان
و ناشكفته
در جامه غنچه ي خود
غروب كرد
تا خون آفتاب هاي قلب دهسالهاش
ستاره ارغواني را
پر نورتر كند.))
وقتي كه نخستين باران پاييز
عطش زمين خاكستر را نوشيد
و پنجره بزرگ آفتاب ارغواني
به مزرعه بردگان گشود
تا آفتابگردان هاي پيشرس بپاخيزند،-
((-برادرهاي همتصوير!
براي يك آفتاب ديگر
پيش از طلوع روز بزرگش
گريستيم.))
سميرمي
از كوچه سرپوشيده
سواري
بر تسمه بند قرابينش
برق هر سكه
ستارهئي
بالاي خرمني
در شب بينسيم
در شب ايلاتي عشقي
چار سوار از تنگ دراومد
چار تفنگ بر دوش
دختر از مهتابي نظاره ميكند
و از عبور سوار
خاطرهئي
همچون داغ خاطرهئي
همچون داغ خاموش زخمي
چارتا ماديون پشت مسجد
چار جنازه پشتشون
----------------------------------------------------------------------------------------------
سپيده دم
به هزار زبان
ولوله بود
بيداري
از افق به افق ميگذشت
و هم چنان كه آواز دوردست گردونه آفتاب
نزديك ميشد
ولوله پراكنده
شكل ميگرفت
تا يكپارچه
به سرودي روشن بدل شود
پيشبازان
تسبيحگوي
به مطلع آفتاب ميرفتند
ومن
خاموش و بيخويش
با خلوت ايوان چوبين
بيگانه ميشدم
---------------------------------------------------------------------------------------------------
هنوز در فكر آن كلاغم...
هنوز در فكر آن كلاغم در درههاي يوش
باغيچي سياهش
برزردي برشته گندمزار
با خش خشي مضاعف
از آسمان كاغذي مات
قوسي بريد كج
ورو به كوه نزديك
با غار غار خشك گلويش
چيزي گفت
كه كوه بيحوصله
در زل آفتاب
تاديرگاهي آن را با حيرت
در كلههاي سنگيشان
تكرار ميكردند
گاهي سوال ميكنم از خود كه
يك كلاغ
با حضور قاطع بيتخفيف
وقتي
صلوه ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردي برشته گندمزاري بال ميكشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد
با آنخروش وخشم
چه دارد بگويد
با كوههاي پير
كاين عابدان خسته خوابالود
در نيمروز تابستاني
تا ديرگاه آن را با هم
تكرار كنند؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------
زبان ديگر
مگو
كلام
بيچيز و نارساست
بانگ اذان
خالي نوميد را مرثيه ميگويد،-
(ويل للمكذبين)
به نمادي رياضت قناعت كن
قلندرانه به هوئي
همچنان كه تو
ابلاغ ژرف محبت
و سرخي
حرمتي
كه نمازش ميبري.
از كلامت باز داشتند
آن چنان كه كودك را
از بازيچه
و بر گرده خاموش مفاهيم از تاراج معابدي باز ميآيند
كه نماز آخرين را
به زيارت ميرفتيم
چه گونه با كلماتي سخن بايد گفت كهشان به زبالهدان افنكندهاند
با چر كتابي
از سپيدي
از آنگونه كه شاعران
با ظلمات بيعدالت مرگ خويش از آفتاب سخن گفتند
--------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتي كه باد مرده ست
گفتي كه:
((باد،مردهست!
از جاي برنكنده يكي سقف رازپوش
بر آسياب خون،
نشكسته در به قلعه بيداد،
بر خاك نفكنديده يكي كاخ
باژگون
مردهست باد!))
گفتي:
((بر تيزههاي كوه
با پيكرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!))
تو بارها و بارها
با زندگيت
شرمساري
از مردگان كشيدهئي.
(اين را،من
همچون تبي
- درست
هم چون تبي كه خون به رگم خشك ميكند
احساس كردهام.)
وقتي كه بياميد و پريشان
گفتي:
((-مردهست باد!
بر تيزههاي كوه
با پيكره كشيده به خونش
افسرده است باد!))-
آنان كه سهمشان را از باد
با دوستاقبان معاوضه كردند
در دخمههاي تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با كبر دردشان:
. . . . . . . . .
(آنان
ايمانشان
ملاطي
از خون و پارهسنگ و عقاب است.)
گفتند:
((-باد زندهست،
بيدار كار خويش
هشيار كار خويش!))
گفتي:
((-نه!مرده
باد!
زخمي عظيم مهلك
از كوه خورده
باد!))
تو بارها و بارها
با زندگيت
شرمساري
از مردگان كشيدهئي،
اين را من
همچون تبي كه خون به رگم خشك ميكند
احساس كردهام.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
در شب...
فردا تمام را سخن از او بود.-
گفتند:
((-بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))
تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه ميگذشته است
و اسب خستهئي را از دنبال
ميكشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديدهاند،
و سگها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيدهاند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بستهست
كه آواز رويش نگران جوانهها
بر توسههاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوشها نشستهست!))
يادش به خير مادرم!
از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث ميكند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقتهاست
كه مرگ
از وظيفه بيحاصلش
ملال
احساس ميكند!))
------------------------------------------------------------------------------------------------
خطابه تدفين
غافلان
همسازند
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد
همساز
سايه سانانند
محتاج
در مرزهاي آفتاب
در هيئت زندگان
مردگانند
وينان
دل به دريا افكنانند
به پاي دارنده آتشها
زندگاني
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند
كه تباهي از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سر افكنده مي گذرد
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشانها
شعبده بازان لبخند در شبكلاه درد
با جا پائي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند
و مي ميرند…
---------------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه بزرگترين آرزو
آه اگر آزادي سرودي ميخواند
كوچك
همچون گلوگاه پرندهئي،
هيچ كجا ديواري فروريخته بر جاي نميماند.
ساليان بسيار نميبايست
دريافتن را
كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني است
كه حضور انسان
آباداني است.
هم چون زخمي
همه عمر
خونابه چكيده
هم چون زخمي
همه عمر
به دردي خشك تپنده،
به نعرهئي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده،-
غياب بزرگ چنين بود
سرگذشت ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادي سرودي ميخواند
كوچك
كوچكتر حتّي
از گلوگاه يكي پرنده!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
شكاف
زاده شدن
بر نيزه تاريك
همچون ميلاد گشاده زخمي
سفر يگانه فرصت را
سراسر
در سلسله پيمودن
بر شعله خويش
سوختن
تا جرقه واپسين
بر شعله خرمني
كه در خاك راهش
يافتهاند
بردگان
اين چنين
اين چنين سرخ و لوند
بر خاربوته خون
شكفتن
وينچنينگردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
گذشتن
وراه را تا غايت نفرت
بريدن
آه از كه سخن ميگويم
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
--------------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه آبي
قيلوله ناگزير
در طاق طاقي حوضخانه
تا سالها بعد
آبي را
مفهومي از وطن دهد
اميرزادهئي تنها
با تكرار چشمهاي با تلخش
در هزار آينه شش گوش كاشي
لالاي نجواوار فوارهئي خرد
كه بر خواب آلوده اطلسيها
مي گذشت
تا سالها بعد
آبي را
مفهومي
ناگاه
از وطن دهد
اميرزادهئي تنها
با تكرار چشمهاي بادام تلخش
در هزار آينه شش گوش كاشي
روز
بر نوك پنجه ميگذشت
از نيزههاي سوزان نقره
به كجترين سايه
تا سالها بعد
تكرر آبي را
عاشقانه
مفهومي از وطن دهد
طاق طاقيهاي قيلوله
ونجواي خوابالوده فوارهئي مردد
بر سكوت اطلسيهاي تشنه
وتكرار ناباور هزاران بادام تلخ
در هزار آينه شش گوش كاشي
سالها بعد
سالها بعد
به نيمروزي گرم
ناگاه
خاطره دوردست حوضخانه
آه اميرزاده كاشيها
با اشكهاي آبيت
-------------------------------------------------------------------------------------------------
شبانه
زيباترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو ميآيند،
و از شكوهمندي ياسانگيزش
پرواز شامگاهي درناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.
زنگار خورده باشد و بيحاصل
هر چند
از ديرباز
آن چنگ تيز پاسخ احساس
در قعر جان تو،-
پرواز شامگاهي درناها
و بازگشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي ميروبد،
چيز نهفتهئيت ميآموزد:
چيزي كه أي بسا ميدانستهئي،
چيزي كه
بيگمان
به زمانهاي دور دست
مي دانستهئي.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پريدن
رها شدن بر گرده باد است و
با بيثباتي سيماب و ار هوا برآمدن
به اعتماد استقامت بالهاي خويش؛
ورنه مسالهئي نيست:
پرنده نوپرواز
برآسمان بلند
سرانجام
پر باز ميكند.
جهان عبوس را به قواره همّت خود بريدن است،
آزادگي را به شهامت آزمودن است و
رهائي را اقبال كردن
حتي اگر زندان
پناه ايمن آشيانه است
و گرم جاي بيخيال سينه مادر،
حتي اگر زندان
بالش گرمي است
از بافه عنكبوت و تارك پيله.
رهائي را شايسته بودن است
حتي اگر رهائي
دام باشه و قرقي است
يا معبر پر درد پيكاني
از كماني؛
و گرنه مسالهئي نيست:
پرنده نوپرواز
بر آسمان بلند
سرانجام
پر باز ميكند.
----------------------------------------------------------------------------------------------
شبانه
شانهات مجابم ميكند
در بستري كه عشق
تشنگيست
زلال شانههايت
همچنانم عطش ميدهد
در بستري كه عشق
مجابش كرده است
----------------------------------------------------------------------------------------------
باران
تارهاي بيكوك و
كمان باد و لنگار
باران را
گو بيآهنگ ببار!
غبارآلوده،از جهان
تصويري باژگونه در آبگينه بيقرار
باران را
گو بيمقصود ببار!
لبخند بيصداي صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو به ريشخند ببار!
چون تارها كشيده و كمانكش باد آزمودهتر شود
و نجواي بيكوك به ملال انجامد،
باران را رها كن و
خاك را بگذار
تا با همه گلويش
سبز بخواند
باران را اكنون
گو بازيگوشانه ببار!
-------------------------------------------------------------------------------------------
از منظر
در دل مه
لنگان
زارعي شكسته ميگذرد
پاي درپاي سگي
گامي گاه در پس و
گاه گامي در پيش
وضوح و مه
در مرز ويراني
در جدالند
با تو در اين لكه قانع آفتاب اما
مرا
پرواي زمان نيست
خسته
با كولباري ازياد اما
بي گوشه بامي بر سر
ديگر بار
اما اكنون بر چار راه زمان ايستادهايم
و آنجا كه بادها را انديشه فريبي در سر نيست
به راهي كه هر خروس بادنمادت اشارت ميدهد
باور كن
كوچه ما تنگ نيست
شادمانه باش
وشاهزاده ما
از منظر تمامي آزاديها ميگذرد!
------------------------------------------------------------------------------------------------
فراقي
چه بيتابانه ميخواهمت أي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بيتابانه تو را طلب ميكنم
بر پشت سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست.
وفاصله
تجربهئي بيهوده است .
بوي پيراهنت
اين جا
واكنون .-
كوه در فاصله
سردند
دست
دركوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را ميجويد.
و به راه انديشيدن
ياس را
رج ميزند
بي نجواي انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامي خالي است
-------------------------------------------------------------------------------------------------
ضيافت
راوي
اما
تنها
يكي خنجر كج بر سفره سور
در ديس بزرگ بدلچيني.
ميزبان
سروران من!سروران من!
جدا بيتعارف!
راوي
ميهمانان را
غلامان
از ميناهاي عتيق
زهر در جام ميكنند.
لبخندشان
لاله و تزوير است.
انعام را
به طلب
دامن فراز كردهاند
كه مرگ بيدردسر
تقديم ميكنند.
مردگان را به رفها چيدهاند
زندگان را به يخدانها.
گرد
بر سفره سور
ما در چهرههاي بيخون همكاسگان مينگريم:
شگفتا!
ما
كيانيم؟-
نه بر رف چيدگانيم كز مردگانيم
نه از صندوقيانيم كز زندگانيم؛
تنها
در گاه خونين و فرش خونالوده شهادت ميدهد
كه برهنهپاي
بر جادّهئي از شمشير گذشتهايم
مدعيان
… كه بر سفره فرود آئيد؟
زنان را به زردابه درد
مطلا كردهاند!
دلقك
باغ
بيتنديس فرشتگان
زيبائي ناتماميست!
خندههاي ريشخندآميز
ولگرد
شتابان نزديك و به همان سرعت دور ميشود
گزمهها قدّيسانند
گزمهها قدّيسانند
گزمهها قدّيسانند
گزمهها قدّ-
قطع با صداي گلوله
سكوت ممتد.
طبل و سنج عزاداران از خيلي دور.
صداي قدمهاي عزاداران كه به آهستگي در حركتند، در زمينه خطبه مداح.
صداي سنج و طبل گهگاه بسيار ضعيف شنيده ميشود.
مداح
سنگين و حماسي
با طنين سرودي خوش بدرقهاش كنيد
كه شيطان
فرشته برتر بود
مجاور وهمدم.
هراس به خود نگذاشت
اگر چه بالهايش جاودانگيش بود،
فرياد كرد (( نه ))
اگرچه ميدانست
اين
غريو نوميدانه مرغي شكستهپر است
كه سقوط ميكند.
شرمسار خود نبود و
سرافكنده
در پناه سرد سايهها نگذشت:
راهش در آفتاب بود
اگرچند ميگداخت
و طعم خون و گدازه مس داشت؛
و گردنافراشته،
هرچند
آن كه سر به گريبان دركشد
از دشنام كبود دار
ايمن است.
راوي
با همان لحن
گفتندش:
((-چنان باشد
كه آواز كرّك را
انكار كني
و زمزمه آبي را
كه در رهايي ميسرايد.))
ولگرد
ليكن اين خرد نمودن
حقيقت عظيم جهان است.
و عظمت هر خورشيد
در مهجوري چشم
خردي اختر مينمايد،
و ماه
ناخن كاغذين كودكي
كه نخستين بار
سكهئيش به مشت اندر نهادهاند
تا به مقراضش
بچينند.
ماه
ناخن كوچك
و تكشاهي سيمين فريب!-
اما آنكو بپذيرد
خويشتن را انكار كرده است.
اين تاج نيست كز ميان دو شير برداري،
بوسه بر كاكل خورشيد است
كه جانب را ميطلبد
و خاكستر استخوانت
شيربهاي آن است.
مداح
زنان
عشقها را آورده بودند،
اندام هايشان
از حرارت پذيرفتن و پروردن
تبدار مينمود،
طلب
از كمرگاههاشان زبانه ميكشيد
و غايت زيبايي
بر عريانيشان
جامه عصمت بود.
زنان عاشق
با خود در نوحه
ريشه
فروترين ريشه
از دل خاك ندا داد:
((- عطر دورترين غنچه
ميبايد
عسل شود!))
مداح
مادران
در طلب شما
عشقهاي از ياد رفته را بازآفريدهاند،
كه خون شما
تجربهييسربلند بوده است.
مادران
ريشه،فروترين ريشه
از دل خاك
ندا داد:
((- عطر دورترين غنچه
ميبايد عسل شود!))
آه،فرزندان!
فرزندان گرم و كوچك خاك:
((-كه بيگناه مردهايد
تا غرفههاي بهشت را
بر والدان خويش
دربگشاييد!))
ما آن غرفه را هماكنونبه چشم ميبينيم
بر زمين و،نه در سراب لرزان بهشتي فريبناك،
با ديوارهاي آهن و
سايههاي سنگ
و در پناه درختاني
سايهگستر
كه عطر گياهيش يادآور خون شماست
كه در ريشههاي ايماني عميق
ميگذرد.
مداح
مردان از راهكورههاي سبز
به زير ميآيند.
عشق را چونان خزهيي
كه بر صخره
ناگزير است
بر پيكرههاي خويش ميآرند.
و زخم را بر سينههايشان.
چشمانشان عاطفه و نفرت است
و دندانهاي اراده خندانشان
دشنه معلق ماه است
در شب راهزن.
از انبوهي عبوس
به سياهي
نقبي سرد ميبرند
(آن جا كه آلش و افرا بيهوده رسته است
و رستن
وظيفهييست
كه خاك
خميازهكشان انجام ميدهد
اگر چند آفتاب
با تيغ برّاقش
هر صبح
بند ناف گياهي نورسته را قطع ميكند؛
و به روزگاري
كه شرف
ندرتيست
بهتانگيز
كه نه آسايش خفتگان
كه سكون مردگان را
آشفته ميكند.)
خطيب
پيامگ